|
|
|
|
|
چند روزی مانده تا در بیشه های تلخ بی باران نوگلی نوشیده نور چشم ها را باز آبی بر زند دختری زیبا روی در گیسو فروزد بر هر به انگشتی کشد یک خط ناز هر به چشمی نیز ماهی می گشاید در نگاه چند روزی مانده تا در ازدحام برگ های سخت ناباور پای پاییزی به نرمی بگذرد تا کبوتر مایه ای پرواز دارد آسمان [ بی گمان] شرم دارد لب نهد بر سینه ی مرداب آب می ماند رسا عشق دست افشان و ایمان بود خواهد نیز چند روزی مانده تا آن رفته از خورشید گرما در دل ما قصه ای روشن کند پس هر چه نیلوفر خاطری در عشوه گیرد سر شب به کوتاهی رود بر بام چند روزی مانده آنک دختری آزاد با زبان سرو از حریم رنج و تنها روزن امید چشم دارم تا بیاید سال ها شد رفته تا امروز |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 20:19 توسط هنر
|
|
||