تبليغاتX
قصه ی رنگ های مات

کلبه

 

یافتم

یا آواز رها

یا باش

همین که از سر خموشی و دیگر بار

قصه ای تراشم

سایه ای  رنگی  فرا رخساره ای

هنوزِ رقصِ رها!

یا می روی

یا  پس  آفتاب در به دری   تفکر  و 

ولگردی.

انسان یاس بود

یا   سایه

انسان ترس بود

کتانیِ درد و بلند در گرمایی پنهان

هماره می رفت

به بانگی کش ستاره می ریخت

اقیانوسی در زنگوله ای

پیش از آنکه کاررس شبهایش باشد

می زد

 پنبه ی بی حوصلگی

گره گشوده پیِ سینه ی گیاهی

بی آنکه خموشانه

 آبیش دل انگیزد

جامیش به جان ریزد

ای وای      ای وای

.

فردا فراخ در کبوترِ وهمِ باد

آستان بیکارگیِ مرگ

به یکباره

دوباره انسانی

نعشی    خلوتی     سوتی

زمین سیاهگاهِ چشم تو خواهد بود

و ماه به خاکستر دیدگانت خواهد نشست

ترا یا تمامیِ تنهاییم

یا  رنجِ ناشکلِ رؤیا

در همین میوه ها نهفته ای

که بودی

تو    که بودی    که    که     که

که من به تقصیر غفلتِ برگی

در دو سویِ مهرگیاه

بی آنکه پونه ای

دیده باشمت

شنیده باشمت

پرده ای.

پشت خنده ای کدر

خنده ای کلوخ

خنده ای گون

برآمده از نیم دردِ هرزه نویسی

صحرا

فسیلِ دامنش بود

در گریز درازِ عشق

پس   آفتاب و اسبِ بلندِ واقعه

سینه ات را می شکافد

نیلوفران باستان خواب

و می بینی

آنجا منم

کودک بدری

سفیدِ رود   و

سرشار از دیده گان آرامت

پس در ذرات تحیّر

فرا نسرین و اندوه آبی فصل

در همان کلبه

همان کلبه ی کُما

بی آنکه بدانی دستم از فرشته رهایی طلبید

آنگاه

 دختری

جماد بوسه و عطر توت

گام های تاکستانی و گستره ی بی سامانیش

تا

مسند درونی ترین  من

پس

می نشینی

نگاهت به تنهاییم آلوده می شود

بافته ی تنباکویی سرشت عشق را

بگشا

ناز بانو بگشا و بنما

همان انسان

تکیده در مهِ کودک

سوت می زند

سست و ایستاده

تیر می کشد همه ی آسمان و

تمام سایه اش

به دورافتاده تر دارستان ها فرو می غلتد

نه

من سیاهدردِ زندگانیت نیستم

نه

نه فلاکت زمینیت

زبانم از چه ستاند

روان به سان روز

انسان کویر

انسان لخت

انسان مرگ

پس .....

صفا جفاتو نمی دونم  اعجوبه خانوم

هنر کرده باشی دلِ خودمو بهم انداختی

رسوای عالممون نکن

دیدنی   اشارتی   عیادتی

نالوطی ناخوشم.....

 

ستارگانِ خموده گی

زمینِ هرزه

ماهِ نابهنگام

رفقایِ خالیِ من

معشوقه ام گم شده است

معشوقه ام در شولایی از ناگفته هایم

نمی شناسیدش

آه    نمی شناسیدش

سرخ است و نهان

کشیده و رؤیا

معشوقه ام بوسه ای بیش از بشر است

بکری فراهستی و سوزی پرستو

هیچش به موی و بافته

نساییده ام

به پستان و شکیبایی در خطوط سنگیِ باران

آینه ام را نشکافته

زمستانم را گامی فرو نهشته

معشوقه ام

لاله ای مانده تا فنای فاتحانه اش

 

رسیده بود و

 

 بوسه می داد و

 

وسوسه ی سیمین

مرا نه پای رفتن و

آرام ربودی

قرینه ی شرابم و

اشتران در فریضه ی عشق به ساحت قو مشرّفند

حالیا

به درد

به رنگ   به صدا

ناز بانو

سخت عاشقم

یارای ترکم نیست

درخت حدیثم در خفا خشکیده است

آخه نارنج

عطشم   عرشم     شعرم

آخه شیشصد بندر واست شرح و بسط بدم

زبونم بزه کار و گوشت بدهکار نیس

 

بودم

به راه و میل دامنه ای در دهی

گذشتم

ایستاده

خاموش و گرمینه روح

آنسو تَرَک     خودرُسته      گیاهی

و خیره

به سالیان سنگ بسته

با کردار سه ارکانی

که در نهادش

بر مردمانش

بر شانه هایش

فکنده است

 

 

تو کیستی

فلک باز و دریا برده

دم از بنفشه گرفتی غم از نسیم

دانسته

با کوه پاپتی

فریادِ هذلولیِ پاییز

ای هر آنچه رنگ و رها

راز تو با فاخته گان نجوا کرده است

ناحریمیِ نازکیت را

با سرو و بوم و خشت و صدف    آوازی ساخته است

شباهنگام.

ماه مستورا

مست مسین

مسند آینه

خلایق! هوار   داد    گرفت و رفت و نکرد

خوشه ای تأمل

کنار همین پیاده رو

بغل اون درخت گیس بریده ی استخونی

 

بر سکویی که خود تراشیده ام

با همین دستان مفرغی از باد

با همین بازوان سرشار از رود

با شانه های صلبِ مقدّر

بر سکویی که خود

فریبنده گوشه هایی از برگ و سپر

ژرف و گسترده با وصله های درنگ

در آرامش درّه

تا خلوت جلبک های خواب

دِنج ابهت و تسلیم

در هم فشرده ام

آنگاه

تیشه نهاده  سرخوش از پروانه ی خالی

وقت یاقوتیِ کارم

آه

دودِ دودِ دود

و

دیگر چه گویم

مگر جامه درکشم  پس ریشه و سبک

بازتاب سبزینه در حرمت دو زخم

دو کاسه

دو افراشته و دم فزاینده

تا تن تر کنی

و کفش هایت

آه بانو

کفش هایت را شبی چند زیر سر نهاد خواهم.

بگذار در رویداد کرمینه ی ابعاد

در گزند خانه و جان های تپنده

بگذار در میدان شعور و ملخ

فرخنده تا پرند جنسیِ سمور

با تابوت تریاک و بسامدِ باور

بگذار تکیده تا هیمه ی زور و فروروانیِ نگاه

می دانی آری می دانی

در پسِ اتاقِ تاریک

 

راستی رسیده ی گندمی

صدایم چه

آنچه هستم

آنچه در گُدار روحم آکنده است

صدایم را

شنیده ای؟

از صدایم چه

از دخمه ی صدایم

حادثه ی چاهیِ جهندگی

تاریک در کجِ یقین

صدایم را

برهنه و سنگاب

همیشه با پیاله های پساخاک

اشکال آشفته در خزینه ی بلوغ

صـــــــــــــدایم را

سالها بعد از جسدم

سنبل هایِ در پیِ معاشم

صدایم   صدایم را

راستی از که شنیده ای؟

دیوار در حرمتِ پایان پذیرِ دختران

یا راهی که پیوسته در تفرّجِ غزالناکت می شکند؟

 

از تو با که گویم

که را یارای جنگلی چنین ناربُن نهاد

خاصّه در غلوِّ فانوس من است؟

تو را با که گویم

غاری از غیبت وکناری رهیده

دادت فریادت می زنم

چه کردی با من چه کردی

چه حینِ آرامشِ این رؤیای کوکی

ساعتی بنفشه  خموش در گوشه ی اتاقت

کنیز خمیده با زردیِ فیلگوش هایت

کنیز بلند و سرخ و رهایت

کنیز حناییِ گریه

کنیز زیباییت را دیده ام بانو...

 

پرده فروزِ شرابی

ایوان غصّه با حدود ریزش میعاد

کوزه میعاد

النگوی میعاد

استکان میعاد

ایوان نااستواری قاصدک

عطر دم یختک و لچک های قدمت

کودکی این عشق را

این بهانه را

دستی فرا پیش آر

گامی   کبوتری

کنون که تکیده ام

اندیشه ی گُلزایی و سرود خفیف مرگ

در کاروانسرای مرگ

عبارت مرگ

مرگی سایه باف و تکیده چون من

کنون که شوردانه ی جوانی

در گرگِ حنجره ام می لولد

و دروازه های مرگم

شکیب و شکست درخت است

به دوستی دود و

وفای خاکستری بادی

دستمالی

آه شعری

خاتون درنگ تهی ماندم

باورم نداری

می دانم

در پی کلامی در کنارم نیستی

قصیده ام را نخواهی شنید

نارونم را

تنگ در نگاهت رها نخواهی کرد

 

برای دیدنت

ماه را سر کشیده ام

برای دیدنت

دریا کمانک اندوهم بود

 

شبی که دیدنت فرا رسیده بود

غم تر از شمعی سفید

و دامن محال سُکنی

دروغین و ناسروده نبود زیبا

نه هرگز

دروغین و ناسروده نبود

 

چرا که من می رفتم

من فلات در فلات می گشتم

نامکررم دیدی

تو دیدی

 در مخفیگاه دورترین پریشانی و پرندگانت

 

حس می کردم

در تمامیِ تاریکیم

حس می کردم

مرا می بینی

 وبه هر کوی شدم

هر زنی

کاغذی

زخمی

هر روزنه ای

دیدگان مشروح تو بود

وای تصّور زمینیت در کتیبه های گندم نامقدر است

داد

فرصت مزه با درشتی فصول

و جاندارانی نامعین

در رگ های سکوتم

ناسروده نیست

ناسرود نیست!

 

و اما کمی دورترک از این گود

بذار خوب نیگات کنم

قد و بالاتو یه دوری بزنم

صورتتو یه دید بندازم

لباتو ناخونک بزنم

لُپاتو نیشگون بگیرم

سینه هاتو سبک سنگین کنم

بابا من که سایز کمرتَم ندارم

اَ   که  هی می دونستم از اون پا بلندای روزگاری

پسند کردم یه جفت کفش....

آه بانو کفش هایت

کفش های وضوح و کفش های تکدّرت

آه بانو

کفش هایت را شبی چند به سینه فشرد خواهم

 

گیسوانت

مأمن گل های مبهوت و ستارگان چراغ ها گشته اند

گیسوانت

 

عقابان مرا خواندند

و سنگ و سایه مرا خواندند

مبارزان سوخته با خسته بندهای پوسیده مرا خواندند

درّه ها و سمندرها

پس قلندرانی خنگ سار مرا خواندند

 

معشوقه ات را دیده ام

همانکه نو دامن و آستین گشاده

در اجزای روزی دراز

پشته ای که به هر نسیمی باژگونه بود

همانکه

ماه در خاکستر چشمانش می نشست

صورت پهن و لب های درشت

و زلفش

و زلفکانش

به رطوبت سخن در فراخ پروانه ها

پنجه هایی سخت تنها

پنجه ای سخت آشوب

نمانده هیچش تاری

و زلفکانش

داستان انسان بود

انسانِ و خنیدن انسان در خنکای سنگساران

کوه ها و قبا قبا جلبک ها

در خنکای موسمِ مویه

انسانِ فصیح

انسانِ در شاخه ها به درد

انسانِ سیب و انسانِ شاهین و انسان صدا

گیسوانی در زبرجد شیطنت و خنده

گیسوانی به مارها آغشته

گاهی به سایه ای چکیده گاه در نرگس تسکین

زلفانی یوز درنهاده

و شکارگران خسته به هر سو

آسمان و تنهایی و ناباوری

زلفین کوته از تلخ و بلند از مرداد

آشیانه رها کرده

در آهنگی پشمینه ایوار کرد

معشوقه ات بر رخام و فیل و آینه

معشوقه ات بر خواب های خرمائیت

پا نهاد و ایوار کرد

می شناسیمش

نه چون رفیقان فرو فراغت و بوته کردارت

به سان سپیدار یکی

به سان خورشید یکی

به سان موج یکی

و رفتن و   رفتن و   وارفتن

تحرک و ماندگاری و باران

معشوقه ات را یکی می شناسیم

چشم هایش سکونت گاهِ ابرهاست

ابرهای عمیق بی لحظه

ابرهای خاکستریِ داغ

 وگنجشککانِ بلورین سرد

 

بر سرزمین ها و ساعدها رهاست چشمانش

و چشمانش در روباه و مرگ فرو می روند

و چشمانش نامصّورند

همچنانکه در تیررس رهایی باشند

 

و چشمانش

ناهیدواره در مراحلِ ابریشم

و صداست

صدای تو

انکسار صدای خسته ات

صدایی چون زایش در گلو

گردبادی در گلو

خرسی در گلو

نه!

 صدایی چون دخمه ای در گلو

 

چرا نخواستی

چشمانش را چرا پرت کردی

وای بر تو

تا بادا

زندگانیت کاوش تأملی باشد

در سیلابی سخت

تا بادا

زندگانیت

نوزادهای فسیلت باشد

دیده گانی به نیزه تیار  و  آرام

آن گاه بازوان نیلی تراشیده به ادوار استوایی

دوگانه قویی در کشاکش تنهایی

دستانش را دیدیم

دیدیم و دیدنی

دیدیم و حیاتِ کاشته

نهایت شرک باغچه

می بارید

آن بهار مدرّج

شعور و روان از نشط شقایق

دستانش زنانی بودند

زنانی بلند و آب چرده

هویدا در پرتاب و جفنگ تندی

و مماس بر فرو رفتگی های ماهی وارش

 

چندی پای نهاد

با شهود سکویی که خود بازگفته ای

از عصیان و کنون

چوبدستیَت را بردار

بردار و سال ها به تیرگی

در حضور مهربان ترینِ مهربان ها

نزد یگانه همراهت

و نفس ها و پلک هایت

کنار یار گسترده است

تکیه گاهی میسّر است

چوبدستیت را بنگذار و مرنج

شهریست توفان

با گدازه های ناگرفته در مسیر گل های فراهم

پای وپای و پایان و آن پای

و دگر معانی خاک خورده

خاک

مبدأ هرآنچه زمانیش نهفته می دارند

خاک و مردمان گرفته

در زانوی برگریزان و تعرّقِ شهوتناکشان

آنی قمری ها به شعله درمی آیند

باران سراپرده ی تنهاییست بانو

کفش هایت را درآر و سرازیر شو

سرازیر و کفش هایت

آه  کفش هایت

کفش هایت را گاهی بوسه بر کف نهاد خواهم.

یافتم

یا مادینه بافته ای که می گذشت و

یا بمان

بمان به ناف کبود زمین

سینه بر سفیدِ پرواز و

پنجه بر سیاهِ شنا

مرا در انقطاع پروانه و ایمانم

سردست بر میفشان و

دستم از تمنا تهی مکن نگارا.

ازیرا

خدایگان در پلیدِ رمه هایت خوانده اند

و تو

نسرین گفتی

و برفی ساعت آسا می بارید

پس انسان به مرگ درنشست

سایه بود و ترس

انسان ناتوان به مرگ درنشست و ترا یافتم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 12:8  توسط هنر  |